شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۸ ه‍.ش.

داستان 3ک30 سکسی 3کسی من ومامان دوستم

مامان دوستم

با محمد قرار گذاشته بودم که برم خونشون و سی دی ازش بگیرم. تو کل راه تا برسم خونشون بیست تا کس باحال دیدم و حسابی کیرم راست کرده بود به خصوص که خیلی وقت بود که کس نکرده بودم و حسابی حشری هم بودم. خلاصه بعد از نیم ساعت رسیدم دم خونه محمد اینا و در زدم. یه کم که گذشت دیدم رویا خانم مامان محمد درو باز کرد و گفت بیا تو علی جان. من خونه محمد اینا خیلی رفت و آمد داشتم و خونواده محمد منو می شناختن. مامان محمد خودش رفت تو و من هم در رو بستم و منتظر موندم تا محمد بیاد و سی دی رو بهم بده. رویا خانم از تو آشپزخونه ازم پرسید "چایی بریزم برات علی جون؟" منم گفتم "نه ممنونم. محمد کجاست؟" که جواب داد "محمد یه کاری براش پیش اومد رفت بیرون. واسه سی دی اومدی؟" گفتم "بله. شما در جریان هستین؟" اونم گفت "آره آره. گذاشت پیش من و گفت وقتی اومدی بهت بدم" نمیدونم چی شد ولی همون "بهت بدم" تو اون حال حشری من خیلی موثرتر بود. یه لحظه با خودم تصور کردم که مامان محمد بهم بده.... وااااای... جوون... چی میشد؟ یه لحظه سعی کردم با خودم بدن مامان محمد رو لخت تصور کنم. سینه های نسبتاً بزرگش و رون پاهاش رو که حسابی کلفت بودن و احتمالاً باید مثل ساق پاهاش که معمولاً تو دید میذاشت سفید بوده باشن! بعد با خودم گفتم ول کن بابا زشته. طرف رفیقته... ولی خیلی حشری تر از اونی بودم که به این چیزا فکر کنم. تو همین فکرا بودم که رویا خانم اومد و یه لبخندی بهم زد و سی دی رو که قراربود محمد بهم بده رو برام آورد و داد بهم. تو همون چند ثانیه ای که دیدمش آبم داشت میومد. نگاهم افتاد به اون صورت خوشگل و جاافتاده و اون چشمای قشنگش و بعد نگاهم همینطور رفت پایین تر. گلوی سفید و سینه قشنگی داشت و پستوناش از زیر پیراهنی که پوشیده بود حسابی خودنمایی میکرد. شکم مامان محمد یه کمی بزرگ بود و البته به نسبت یه زن چهل و دو سه ساله خیلی خوب هم بود. دامن مشکی ای که پای رویا خانم بود تا زیر زانوهاش میومد و ساق پاهاس سفیدش کاملاً برق از سرم میپروند. حتماً کس قلمبه خوشگلی هم بین پاهاش داشت. معلوم بود تو دوران جوونیش واسه خودش کُسی بوده! تمام این فکرا تو همون چند ثانیه از سرم گذشت. وقتی مامان محمد دید سی دی رو ازش نمی گیرم خندید و گفت "چیه؟ خوبی؟" دستپاچه شده بودم و سریع خودم و جمع و جور کردم و گفتم "بله. مرسی. یه کم بیرون گرم بود فکر کنم گرما زده شدم!"اونم گفت "بیا یه لیوان شربت بهت بدم" و سی دی رو چپوند تو دستم و خودش برگشت رفت تو آشپزخونه. تو همون حالی که داشت میرفت تونستم یه نظر کون قلمبه اش رو ببینم که پشت اون دامن سیاهی که پاش بود هر کیری رو راست میکرد. دنبالش رفتم تو آشپزخونه و گفتم "زحمت نکشین. یه لیوان آب خنک اگر باشه ممنونتون میشم" اونم گفت "باشه. اتفاقاً منم خیلی تشنمه. دوست دارم آب بخورم" و همینطور که پشت به من در یخچال رو باز کرده بود تا آب در بیاره من داشتم با نگاه کردن به اون کون و پاهای خوش تراشش دیوونه مشدم. مامان محمد داشت از اینکه چقدر دکترا از آب تعریف میکنن حرف میزد و میگفت "میگن آدم باید هر روز هفت هشت تا لیوان آب بخوره. من کلاً خوردن آب رو خیلی دوست دارم" وااای خدای من. دیگه داشتم میمردم. اینکه رویا خانم که من داشتم براش له له میزدم از اینکه دوست داره آب بخوره حرف میزد و من داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوب میشد اگر رویا خانم به جای روزی هفت هشت تا لیوان آب خوردن یه بار آب کیر منو میخورد!!!! تو همین فکرا بودم که رویا خانم در یخچال رو بست و پارچ آب به دست اومد طرف من که کنار کابینت ایستاده بودم. دیدم داره به کیرم نگاه میکنه. جا خوردم ولی اونم سریع بهم گفت "علی جون اگر میشه برو اون طرف تر تا من لیوان رو از تو کابینت بردارم" خودمو کشیدم کنار و رویا خانم دولاشد و در کابینت رو باز کرد. میتونستم چاک سینه اش رو ببینم. وای که دیگه داشتم میمردم. منتظر بودم زود تر اون لیوان آب لعنتی رو بخورم و بزنم بیرون و زود تر برسم خونه و به یاد چیزایی که دیده بودم یه جق حسابی بزنم. رویا خانم دو تا لیوان آب برداشت و وقتی سرش رو آورد بالا من هم رومو کردم اون طرف تا نفهمه که داشتم دیدش میزدم. اون طرف آشپزخونه نردبون بود و معلوم بود که قبل از این که من بیام رویا خانم داشته شیشه های آشپزخونه رو تمیز میکرده. دو تا لیوان آب برای خودش و من ریخت و لیوان خودش رو برداشت و برد سمت لبای خوشگلش. منم سریع لیوانم رو برداشتم و شروع کردم به خوردن آب. تا نصفه خوردم و لیوان رو گذاشتم رو میز. رویا خانم دور لب و دهنش خیس بود و حسابی سکسی تر از قبل شده بود. لبو دهنش رو با دست پاک کرد و یه نفسی کشید که قلب من ریخت و گفت "آخی....خنک شدم." بعدش هم گفت "علی جون! حالا که اینجایی میشه یه دقیقه کمکم کنی؟" گفتم "بله حتماً. چیکار کنم؟" رویا خانم گفت " این نردبون ما خیلی لق و خطرناکه. من باید اون قسمت بالای پنجره رو پاک کنم. اگر میشه نردبون رو برام نگه دار" و منتظر جواب من نشد و رفت سمت نردبون و شروع کرد به بالا رفتن ازش. منم خودمو رسوندم و با دستام پایه های نردبون رو چسبیدم. رویا خانم معذرت خواهی کنان رفت بالا و من همینطور داشتم از شق درد می مردم. حالا میتونستم پاهای سفید مامان دوستم رو از نزدیک ببینم. رویا خانم دو سه تا پله رفت بالا و شروع کرد به تمیز کردن شیشه ها و منم همینطور داشتم پاهاش رو دید میزدم. یه کمی سرم رو بردم جلوتر تا شاید بتونم رونش رو هم ببینم. یه کمی که گذشت تونستم بالاخره رون هاش رو هم ببینم که یه کمی بینشون باز بود ولی چیز زیادی رو نمیشد دید. چون حسابی تاریک بود. بعد از یکی دو دقیقه که من و مامان محمد داشتیم راجع به درس و کار و این جور چیزا حرف میزدیم گفت "علی جون. حالا من میرم یه پله بالاتر. نردبونو محکم بگیر". منم محکم گرفتم و منتظر بودم که مامان محمد بره بالاتر تا تو اون فاصله ای که پاهاش رو باز میکنه من بیشتر بتونم رون پاش رو ببینم و حال کنم. وقتی پای راستش رو بلند کرد تا بره بالاتر راحت میتونستم خط نازکی از شورت قرمزش رو ببینم که اگر هر رنگ دیگه ای بود دیده نمیشد! ولی زیاد طول نکشید و سریع اون یکی پاش هم رفت بالا و وضعیت مثل قبل شد ولی من حشری تر و مشتاق تر شده بودم. پرسیدم "محمد کی برمیگرده؟" مامانش گفت "نمیدونم. گفت یه کاری براش پیش اومده که باید بره دانشگاه" داشت راجع به دانشگاه و وضعیت درسی محمد حرف میزد و تو همون حال باید قسمت دورتر شیشه رو هم پاک میکرد و برای همین هم خودش رو کشید به سمت چپ و نا خودآگاه پای راستش رو گذاشت رو پله بالاتر و پای چپش رو روهمون پله قبلی نگه داشت. واااای...چی میدیدم؟ حالا میتونستم قشنگ تمام رون پاهای مامان دوستم رو ببینم و از لای پاهای قشنگش میتونستم خط شورت قرمزش رو یه بار دیگه ببینم. داشتم میمردم. نزدیک به یک دقیقه رویا خانم داشت شیشه پاک میکرد و من داشتم لای پا و شورتش رو دید میزدم و حال میکردم تا اینکه کارش تموم شد و خواست بیاد پایین. همین که آروم آروم داشت میومد پایین قسمت پایینی ساق پاش آروم خورد به صورتم و منو دیوونه تر کرد. نمیتونستم تحمل کنم. همین که دو تا پاهاش پشت به من اومدند رو زمین محکم چسبیدمش و هلش دادم سمت میز و خمش کردم. رویا خانم گفت "چیکار داری میکنی؟" حرفی نزدم و محکم دستاش رو گرفتم و جفت کردم و به دست راستم محکم گرفتمشون و خمش کردم رو میز آشپزخونه. حالا کونش قشنگ قمبل شده بود. رویا خانم هنوز باورش نمیشد چه اتفاقی داره میفته. هی میگفت "علی؟ چیکار میکنی؟ خجالت بکش" و منم حسابی حشری شده بودم و نمی فهمیدم دارم چیکار میکنم. بهش گفتم "شما خجالت بکش که کس و کونت رو جلو من دادی هوا و نمیگی منم جوونمو دلم میخواد!" با دست چپم دامنش رو کشیدم پایین. وااااای حالا کونش رو داشتم میدیدم. کون رویا خانم حسابی سفید و تپل بود و شورت قرمزی که پاش بود حالا قشنگ خودش رو نشون میداد. خودش هم آروم و بدون داد و فریاد میگفت "علی جون ولم کن. من جای مامانتم" گفتم "مهم نیست. مهم اینه که میخوام بکنمت. میخوام کیرمو بکنم تو کست. همونجایی که محمد از توش اومد بیرون" و تو همون حالی که اینارو میگفتم شورتش رو کشیدم پایین. دست راستم همینطور دو تا دستاش رو محکم چسبیده بود. شورتش خیلی سخت پایین اومد ولی بالاخره تا بالای زانوش کشیدمش پایین. حالا نوبت خودم بود. زیپ شلوارم رو باز کردم و شورتمو زدم کنار و کیرمو انداختم بیرون. رویا خانم همینطور داشت میگفت "علی. تو رو خدا این کارو نکن. من مامان دوستتم" ولی من این حرفا حالیم نبود. پای راستمو گذاشتم لای پاهاش و پاهاشو به زور از هم باز کردم. دستمو بردم سمت کُسش و شروع کردم به مالوندنش. همین که یه کم مالوندمش صدای ناله رویا خانم رو شنیدم که معلوم بود داره حال میکنه. گفتم "خوبه؟ خوشتون میاد؟" که تو همون حال آه و ناله گفت " آره...حالا کیرتو میخوام. بکنش تو کُسم. بکنش تو". حسابی دیگه حشرم زده بود بالا. کیرم سیخ سیخ شده بود و دنبال سوراخ کس رویا خانم میگشت. فهمیدم که اونم خوشش اومده و برای همین دستاشو ول کردم و دستامو گذاشتم رو کونش و یه کمی از هم بازشون کردم. کیرم رو بردم سمت کسش. وقتی نوک کیرم خورد به کسش فکر کردم همین الانه که آبم بیاد. لیوان آب که نصفه خورده بودم همون کنار بود. برش داشتم و کیرمو کردم توش. کیرم یخ زد. درش آوردم و بردمش سمت کس رویا خانم و آروم گذاشتم دم کس. حس داغی خیلی باحالی بود. نوک کیرم آروم آروم داشت میرفت تو کس مامان دوستم که حسابی از زور شهوت و حشر خیس شده بود. گفت "بکن تو. زود تر. دلم برای کیر جوون تنگ شده. بکنش تو کُسم". حسابی حال داد. آروم آروم کردمش تو. واااااای چه حالی... داغ داغ بود و خیس خیس. شروع کردم به بیرون آوردن و دوباره کردن تو. یکی دو بار تلمبه زدم و بعدش کیرمو تو کسش نگه داشتم. گفتم "عجب کسی هستی... جوووون... عین کس هلوهای هیجده ساله ای" رویا خانم گفت "کیر تو باحاله علی جون... وااای بکن که مردم از بس کیر پیر رفت تو کسم" تلمبه زدنام رو دوباره شروع کردم و دستم رو گذاشتم رو کس رویا خانم و دیدم حسابی پشمالوئه. من خیلی از کسای پشمالو خوشم میاد. داشتم از زور حال میمردم. باورم نمیشد کیرم تو کس به این باحالی باشه. داغ و نرم و پشمالو و از همه مهم تر اینکه تو کس مامان دوستم باشه. مامانی که خیلی باحال و خوشگله. همینطور که داشتم کیرمو میکردم تو و در میاوردم گفتم "جووون... جوووووون... ممد کجایی که ببینی دارم مامانتو میکنم؟ نیستی که ببینی مامانت چه کُسیه... چه کسی میده این مامانت" تو همین حال و گفتن این حرفا بودم که حس کردم آبم داره میاد. یه لحظه ترسیدم و برای همین هم کیرمو سریع کشیدم بیرون. رویا خانم هم فهمید قضیه چیه و سریع برگشت به طرف من و کیرمو گرفت. باورم نمیشد کیرم تو دستاش باشه. همین که به اون صورت خوشگل و سکسیش نگاه کردم حس کردم آبم داره میاد بیرون. نفهمیدم چی شد. فقط چشمامو بستم و حس کردم کیرم تو دهن مامان محمده و آبم بافشار زد بیرون. اونم همینطور شروع کرد به ساک زدن و مکیدن و با دستاش هم ور رفتن با کیرم تا جایی که هرچی آب داشتم خالی کردم تو دهنش و وقتی همه آبم رو خورد حس کردم ضعف شدیدی دارم و تو همون حال ضعف و سستی قشنگی که داشتم زبون رویا خانم رو نوک کیرم داشت بازی میکرد. مامان دوستم رو کرده بودم. چه حالی داشت

۳ نظر:

  1. عجب حرام زاده ی بوده این پسره اه اه اه.........

    پاسخحذف
  2. حتما محمد خونه شما با دوستاش داره کس مادر تو را جر میده

    پاسخحذف
  3. دروغ بود گوه میخوره این کون کش

    پاسخحذف